پارت پانصد و ده :

اتاق نشیمن ساده اما پر از زندگی بود؛ روی دیوار قاب‌هایی از کشتی‌ها و غروب‌های دریا می‌درخشید و ماکت‌های کوچک کشتی میان قفسه‌ها جا خوش کرده بودند. پرده‌های سفید و نازک، با هر نسیم از پنجره‌ی رو به دریا به رقص درمی‌آمدند. به سمت پنجره که رفتم، صحنه‌ای مقابلم گشوده شد که نفس در سینه‌ام حبس شد؛ افق بی‌پایان خلیج فارس، پهنه‌ای از آبی بیکران که تا دوردست‌ها امتداد داشت و موج‌هایش، م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!