پارت پانصد و هفتم :

روی تاب نشسته بودم، نسیم ملایمی از لابه‌لای شاخه‌ها می‌گذشت و موهایم را بازی می‌داد. قلبم آرام می‌تپید، اما ذهنم پر از آشوب بود. کوروش نگاهش را به تاریکی دریاچه‌ی خیال دوخته بود، انگار که در ژرفای آب‌ها پاسخی برای رازهای زندگی جستجو می‌کرد.
- می‌خوای برات از زندگی تو کشتی بگم؟
میخواستم، مخصوصاً اکنون که افکار سرکشم در حوالی زندان و آن مرد می‌گشت.
- اهوم، میخوام. همه چیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!