پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و ششم :
دستهایش دستم را محکم گرفتند و لبخند زد؛ نگاهش مهربان و آرام بود، انگار میخواست تمام سختیهای سفر را پشت در ویلا جا بگذارد.
- میدونی، این بار سفرمون یه خوبی داشت. بین همهی خستگیها، خبر خوشی هم شنیدم. یکی از دوستای نزدیکم، همون مهندس موتور کشتی، خبر داد که زنش بارداره. همهی بچهها تو کشتی براش ذوق کرده بودن. انگار اون خبر خستگی همهمون رو نصف کرد.
با لبخند گوش دادم. دیدن ب
لطفا صبر کنید...