پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و چهارم :
لحظهای چشمهایش روی صورتم لغزید، سپس دوباره به میز افتاد. انگار با تمام توان داشت با خودش میجنگید. صدایش، خفه و آکنده از عذاب، در فضا پیچید:
- و دلیلم از اینکه همهی این اعترافها رو به تو کردم… اینه که توی دلت این فکر نیاد که بابات یه قاتله. من… تو عمرم جز همون یهباری که با داریوش رفتم پی عتیقه، مرتکب هیچ خلافی نشدم.
حلقهی بغض در گلویش نمایان شد. دستش را روی گردن کشید؛ تلا
لطفا صبر کنید...