پارت پانصد و چهارم :

لحظه‌ای چشم‌هایش روی صورتم لغزید، سپس دوباره به میز افتاد. انگار با تمام توان داشت با خودش می‌جنگید. صدایش، خفه و آکنده از عذاب، در فضا پیچید:
- و دلیلم از اینکه همه‌ی این اعتراف‌ها رو به تو کردم… اینه که توی دلت این فکر نیاد که بابات یه قاتله. من… تو عمرم جز همون یه‌باری که با داریوش رفتم پی عتیقه، مرتکب هیچ خلافی نشدم.
حلقه‌ی بغض در گلویش نمایان شد. دستش را روی گردن کشید؛ تلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!