پارت پانصد :

- یه مدت بعد، داریوش سراغم اومد. می‌گفت یه جا پیدا کرده، تنها نمی‌تونه بره، اونم میخواست خودش رو توپ کنه و بره فرنگ سراغ زنش، به خیالش اگه وضع مالیش توپ می‌شد، زنش بهش برمی‌گشت… ازم کمک خواست. منم قبول کردم. خبر نداشتم شاپور و پیروز به ما شک کرده بودن. چون پچ پچ‌های ما رو زیر نظر گرفته و نگو اون شب افتادن دنبالمون. درست همون لحظه که رسیدیم و شروع به کندن کردیم، سر بزنگاه، شاپور پرید وسط.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!