پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد :
- یه مدت بعد، داریوش سراغم اومد. میگفت یه جا پیدا کرده، تنها نمیتونه بره، اونم میخواست خودش رو توپ کنه و بره فرنگ سراغ زنش، به خیالش اگه وضع مالیش توپ میشد، زنش بهش برمیگشت… ازم کمک خواست. منم قبول کردم. خبر نداشتم شاپور و پیروز به ما شک کرده بودن. چون پچ پچهای ما رو زیر نظر گرفته و نگو اون شب افتادن دنبالمون. درست همون لحظه که رسیدیم و شروع به کندن کردیم، سر بزنگاه، شاپور پرید وسط.
لطفا صبر کنید...