پارت پانصد و یک :

سرش را تکان داد و لحظه‌ای نگاهش دور شد. بعد با لحنی گرفته آغاز کرد:
- نه… من خیلی ترسیده بودم. چند وقت بعدِ اون اتفاق رفتیم پیش مادربزرگم. وقتی پدربزرگم سکته کرد، دیگه نیازی نبود دزدکی همو ببینیم. برگشتیم رامسر پیش خانواده‌ی مادریم. بعد از چند ماه، اونجا با مهشید آشنا شدم و بعد هم ازدواج کردیم. بعد فهمیدم بابای مهشید همون بابای پیروزه…
مکثی کرد. گلویش خشک شد، چند بار پلک زد و دوبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!