پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و نهم :
بغض گلویش را گرفت. لحظهای صدایش برید، انگار اگر ادامه میداد، اشکهایش فرو میریخت. من سراپا گوش بودم؛ بیحرکت، با دلی فشرده از شنیدن نام آن دختر. چه کسی بود؟ چه بر سرش آمده بود؟ احساسی ناشناخته در وجودم پیچید؛ چیزی میان ترحم و کنجکاوی، مثل زخمی که هنوز چرکش بیرون نزده باشد.
دستش را به گردنش کشید، انگار میخواست فشار جمعشده در آن نقطه را باز کند. دوباره آه کشید و ادامه داد:
-
لطفا صبر کنید...