پارت چهارصد و نود و نهم :

بغض گلویش را گرفت. لحظه‌ای صدایش برید، انگار اگر ادامه می‌داد، اشک‌هایش فرو می‌ریخت. من سراپا گوش بودم؛ بی‌حرکت، با دلی فشرده از شنیدن نام آن دختر. چه کسی بود؟ چه بر سرش آمده بود؟ احساسی ناشناخته در وجودم پیچید؛ چیزی میان ترحم و کنجکاوی، مثل زخمی که هنوز چرکش بیرون نزده باشد.
دستش را به گردنش کشید، انگار می‌خواست فشار جمع‌شده در آن نقطه را باز کند. دوباره آه کشید و ادامه داد:
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!