پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و هشتم :
ادامه داد، آرامتر از پیش، با نفسی که گاهی میلرزید:
- همهچی از همونجا خراب شد که خیال کردم میانبُر پیدا کردم… فکر کردم میشه یهشبه راه چند ساله رو رفت.
کلمات در گلویش گیر کردند. دستهایش روی میز مشت شدند و دوباره باز. نگاه من هنوز به همان نقطهی ثابت دوخته بود، اما در درونم، تصویر سه جوانِ بیپول و پُررویا قدم به قدم شکل میگرفت: شاپوری که دلباختهی ناهید بود، پیروز
لطفا صبر کنید...