پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و هفتم :
کلامم در سکوت زنگ برداشت. سرش را بالا آورد. چشمهایش پر از اشک بودند و لبخندِ تلخی در گوشهی لبش جا خوش کرد؛ همان لبخندی که انگار سالها انتظارِ شنیدن آن جمله را کشیده بود.
مکثی کرد؛ گویی کلمات پشتِ سدِ گلو گرفتار آمده باشند. انگشتان مردانهاش روی میز مشت شدند و سپس آرام باز شدند. نفسی سنگین کشید و سکوت را شکست.
- خیلی وقت بود که منتظر بودم اینو از زبونت بشنوم...
چشمانم روی لبه
لطفا صبر کنید...