پارت چهارصد و نود و یک :

اعترافش در جانم نشست. کمی جلو کشید و سرش را روی سینه‌ام گذاشت؛ نفس عمیقش مثل گرمایی نرم روی پوستم نشست. چشم‌هایم را بستم تا آن آرامش را در عمقِ وجودم حک کنم، تا هر تپشِ قلبم مهرِ حضورِ او را بنوازد.
- کوروش… می‌دونی؟ من دیگه هیچ وقت نمی‌خوام تنها باشم. تو همه‌ چیز منی.
بازوانم دورش حلقه شد؛ پیوندی بی‌واسطه که مرزها را محو می‌کرد. درونم سوگندی بی‌صدا جاری شد. من هیچ‌گاه تنهایی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!