پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود :
دیشب… همهی خاطرات مثل موجی زنده در ذهنم جاری شد. اولین باری که زیپ لباسش را کشیدم، لرز دستانش، برق نگاهش که به من «اجازه» داد… نفسهایی که گره خوردند، تنی که در آغوشم حل شد، و لحظهای که دیگر مرزی میان ما باقی نماند. آن همه عطش، آن همه تمنا، و در نهایت آرامشی که تنها عشق حقیقی میتواند ببخشد.
لبخند بیاختیاری روی لبم نشست. دستم را آهسته بالا آوردم و تار مویی را که روی صورتش افتاده
لطفا صبر کنید...
