پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و یک :
اعترافش در جانم نشست. کمی جلو کشید و سرش را روی سینهام گذاشت؛ نفس عمیقش مثل گرمایی نرم روی پوستم نشست. چشمهایم را بستم تا آن آرامش را در عمقِ وجودم حک کنم، تا هر تپشِ قلبم مهرِ حضورِ او را بنوازد.
- کوروش… میدونی؟ من دیگه هیچ وقت نمیخوام تنها باشم. تو همه چیز منی.
بازوانم دورش حلقه شد؛ پیوندی بیواسطه که مرزها را محو میکرد. درونم سوگندی بیصدا جاری شد. من هیچگاه تنهایی
لطفا صبر کنید...
