پارت چهارصد و هشتاد و نهم :

گرمای تنش با من یکی شده بود. تخت کوچک‌تر از آن بود که فاصله‌ای میان ما بیفتد. هر ضربان قلبش را زیر پوستش حس می‌کردم، درست جایی که سرم آرام گرفته بود. نفس‌های تند و عمیقش با نفس‌های من در هم تنیده شده بود؛ انگار یک ریه، یک جان، یک تن شده بودیم.

لحظه‌ای سکوت بود، جز صدای تپش و نفس‌هایی که مثل موسیقی نرم جانم را آرام می‌کرد. دستش موهایم را نوازش می‌کرد، آرام و بی‌شتاب؛ گویی می‌خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!