پارت چهارصد و نود :

دیشب… همه‌ی خاطرات مثل موجی زنده در ذهنم جاری شد. اولین باری که زیپ لباسش را کشیدم، لرز دستانش، برق نگاهش که به من «اجازه» داد… نفس‌هایی که گره خوردند، تنی که در آغوشم حل شد، و لحظه‌ای که دیگر مرزی میان ما باقی نماند. آن همه عطش، آن همه تمنا، و در نهایت آرامشی که تنها عشق حقیقی می‌تواند ببخشد.
لبخند بی‌اختیاری روی لبم نشست. دستم را آهسته بالا آوردم و تار مویی را که روی صورتش افتاده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!