پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و هشتم :
کوروش آرامتر از همیشه پشت سرم ایستاد. نگاهش از میان آینه به چشمهایم گره خورد. صدایش بم و جدی بود، اما لرز خفیفی در جانش پیدا شد:
- اجازه میدی، حنا؟
در نگاهش چیزی فراتر از خواهش بود، احترامی عمیق به من و به لحظهای که برای هر دوی ما تنها یکبار تکرار میشد. پلکهایم سنگین شد و سرم را به نشانهی رضایت پایین آوردم. همان لحظه لبخندی لرزان بر لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هزار کلم
لطفا صبر کنید...
