پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و نهم :
گرمای تنش با من یکی شده بود. تخت کوچکتر از آن بود که فاصلهای میان ما بیفتد. هر ضربان قلبش را زیر پوستش حس میکردم، درست جایی که سرم آرام گرفته بود. نفسهای تند و عمیقش با نفسهای من در هم تنیده شده بود؛ انگار یک ریه، یک جان، یک تن شده بودیم.
لحظهای سکوت بود، جز صدای تپش و نفسهایی که مثل موسیقی نرم جانم را آرام میکرد. دستش موهایم را نوازش میکرد، آرام و بیشتاب؛ گویی میخ
لطفا صبر کنید...
