پارت چهارصد و هشتاد و هفتم :

بعد از شام، کوروش ظرف‌ها را روی هم گذاشت و گفت:
- بذار بمونن واسه فردا… امشب وقت ظرف شستن نیست.
لبخندش مثل بچه‌ای بود که می‌خواست از یک کار خسته‌کننده فرار کنه. من چیزی نگفتم، فقط سر تکان دادم. راست می‌گفت؛ امشب هیچ چیز ارزش نداشت جز بودن کنار هم. شمع‌ها هنوز نیم‌سوخته روی میز می‌درخشیدند.
کوروش دستم را گرفت، همان دستی که هنوز حلقه‌ی طلا روی انگشتش برق می‌زد، و آرام منو ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!