پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و هفتم :
بعد از شام، کوروش ظرفها را روی هم گذاشت و گفت:
- بذار بمونن واسه فردا… امشب وقت ظرف شستن نیست.
لبخندش مثل بچهای بود که میخواست از یک کار خستهکننده فرار کنه. من چیزی نگفتم، فقط سر تکان دادم. راست میگفت؛ امشب هیچ چیز ارزش نداشت جز بودن کنار هم. شمعها هنوز نیمسوخته روی میز میدرخشیدند.
کوروش دستم را گرفت، همان دستی که هنوز حلقهی طلا روی انگشتش برق میزد، و آرام منو ب
لطفا صبر کنید...
