پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و ششم :
روی میز کوچک سالن، سفرهای ساده اما صمیمی پهن بود. بیبی مثل همیشه حواسش جمع بود: خورشت داغ دیزی، برنج زعفرانی، سبزی تازه و چند ظرف کوچک ترشی. همه چیز آماده بود، فقط گرما کم داشت.
کوروش لبخند زد و گفت:
- دیدی؟ بیبی از ما جلوتره، حتی برای اولین شاممون هم تدارک دیده.
بشقابها را از روی میز برداشت و داخل مایکروفر گذاشت. در همان حال چشم از من برنداشت. وقتی صدای بوق آخر دستگاه بلند
لطفا صبر کنید...
