پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و چهارم :
فرهاد کمی عقبتر ایستاده بود؛ آرام و بیصدا. نگاهش در میان جمع گم نمیشد، اما هیچگاه جلو نمیآمد. انگار سهم خودش را پیدا کرده بود؛ فقط تماشا.
من دوباره به سمتش رفتم، دستش را فشردم و با لبخندی گفتم:
- دلم آرومه که اینجا بودی فرهاد.
او سرش را کمی تکان داد و آرام گفت:
- مراقب هم باشین.
کوروش با جدیت سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. نگاهشان کوتاه بود، اما پر معنا.
دقای
لطفا صبر کنید...
