پارت چهارصد و هشتاد و چهارم :

فرهاد کمی عقب‌تر ایستاده بود؛ آرام و بی‌صدا. نگاهش در میان جمع گم نمی‌شد، اما هیچ‌گاه جلو نمی‌آمد. انگار سهم خودش را پیدا کرده بود؛ فقط تماشا.
من دوباره به سمتش رفتم، دستش را فشردم و با لبخندی گفتم:
- دلم آرومه که اینجا بودی فرهاد.
او سرش را کمی تکان داد و آرام گفت:
- مراقب هم باشین.
کوروش با جدیت سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. نگاهشان کوتاه بود، اما پر معنا.
دقای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!