پارت چهارصد و هشتاد و سوم :

نسیم دست‌هایم را گرفت و با خنده‌ای پرشور گفت:
- دیدی گفتم آخرش به رویاهات می‌رسی؟
آن لحظه فرهاد… با سکوت خاصش نزدیک شد. ابتدا به کوروش تبریک گفت و او را در آغوش کشید. سپس دستش را به سمتم دراز کرد و من دستم را جلو بردم.
- مرسی که اومدی فرهاد… خیلی خوشحالم تو این روز تنهامون نذاشتی.
سرش را پایین انداخت و لبخندی محجوب زد:
- خوشبخت باشین… شما لایق بهترینایین.
اشک در چشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!