پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و پنجم :
کوروش استارت زد، اما قبل از حرکت دستم را گرفت و محکم بوسید. لبخندش پر از غرور بود:
- خانوم من… از همین لحظه تو شدی همهی دنیا و آخرین آرزوی من.
دستم هنوز در دستانش میلرزید. نگاهش اجازه نمیداد حتی یک لحظه چشمهایم را بدزدم.
توی جاده که افتادیم، نسیم سبز کنارمان میرقصید و بوی تابستان از پنجره به داخل میآمد. کوروش آرام زیر لب گفت:
- هر تیکتاک این جاده منو نزدیکتر می
لطفا صبر کنید...
