پارت چهارصد و هشتاد و پنجم :

کوروش استارت زد، اما قبل از حرکت دستم را گرفت و محکم بوسید. لبخندش پر از غرور بود:
- خانوم من… از همین لحظه تو شدی همه‌ی دنیا و آخرین آرزوی من.
دستم هنوز در دستانش می‌لرزید. نگاهش اجازه نمی‌داد حتی یک لحظه چشم‌هایم را بدزدم.
توی جاده که افتادیم، نسیم سبز کنارمان می‌رقصید و بوی تابستان از پنجره به داخل می‌آمد. کوروش آرام زیر لب گفت:
- هر تیک‌تاک این جاده منو نزدیک‌تر می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!