پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و یک :
همه با لبخند، تبریک و آغوشی باز محفل کوچکمان را پر از گرما کردند. خبری از پدر واقعی نبود… و نه از پدرِ غیرواقعی. جای خالیشان تلخ بود، اما در این جمع و در پناه این عشق، تلخیِ غیبتشان رنگ میباخت. حتی مادرِ کوروش هم نیامد؛ خودِ کوروش نخواست او را خبر کند. دلچرکین بود و من اصراری نکردم.
دست کوروش را فشردم، چشم در چشمش شدم، و همراه با عزیزانی که برای شادیمان آمده بودند وارد محضرخا
لطفا صبر کنید...
