پارت چهارصد و هشتاد و یک :

همه با لبخند، تبریک و آغوشی باز محفل کوچک‌مان را پر از گرما کردند. خبری از پدر واقعی نبود… و نه از پدرِ غیرواقعی. جای خالی‌شان تلخ بود، اما در این جمع و در پناه این عشق، تلخیِ غیبت‌شان رنگ می‌باخت. حتی مادرِ کوروش هم نیامد؛ خودِ کوروش نخواست او را خبر کند. دل‌چرکین بود و من اصراری نکردم.
دست کوروش را فشردم، چشم در چشمش شدم، و همراه با عزیزانی که برای شادی‌مان آمده بودند وارد محضرخا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!