پارت چهارصد و هشتاد :

هر دو کنار هم راه افتادیم و سوار ماشین شدیم. مقصد محضرخانه، جایی که قرار بود رویاهایمان رنگ حقیقت بگیرند. راه کوتاه بود اما برای من کش می‌آمد. کوروش پشت فرمان بود، دستم را گرفته و هر از گاهی نوازشم می‌کرد. پنجره نیمه‌باز بود و باد موهایم را بازیگوشانه روی صورتم می‌ریخت.

صدایش آرام در گوشم نشست:

- حنا… می‌دونی از امروز به بعد همه‌ی روزای من با تو معنی می‌گیره؟ هر لبخند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!