پارت چهارصد و هفتاد و ششم :

چشمانم از تعجب گرد شد. به هر کسی می‌توانستم فکر کنم جز مادرش.
ـ برگشته؟
نگاهش را دزدید، خجالت کشید.
ـ آره.
دست خودم نبود که نپرسم:
ـ چرا؟
ـ نمی‌دونم… میگه برای فاش کردن حقیقته. از قضیه‌ی اون شب لعنتی خبر داشته. حتی…
مکث کرد. با تردید نگاهم کرد، اما ادامه نداد. نخواست دوباره زخم آن حقیقت نحس را باز کند.
با صدایی گرفته پرسیدم:
ـ اون از کجا می‌دونست؟
ـ ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!