پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و ششم :
چشمانم از تعجب گرد شد. به هر کسی میتوانستم فکر کنم جز مادرش.
ـ برگشته؟
نگاهش را دزدید، خجالت کشید.
ـ آره.
دست خودم نبود که نپرسم:
ـ چرا؟
ـ نمیدونم… میگه برای فاش کردن حقیقته. از قضیهی اون شب لعنتی خبر داشته. حتی…
مکث کرد. با تردید نگاهم کرد، اما ادامه نداد. نخواست دوباره زخم آن حقیقت نحس را باز کند.
با صدایی گرفته پرسیدم:
ـ اون از کجا میدونست؟
ـ ن
لطفا صبر کنید...
