پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و پنجم :
روی ابرها پرواز میکردم. از دیشب تا حالا زندگیام رنگ دیگری گرفته بود.
وقتی به ویلا برگشتیم، دستهایم پر از کیسههای رنگی بود؛ هرکدام خاطرهای از امروز را در دل داشت. هیجانم هنوز فروکش نکرده بود.
همانطور که لباسها را از کیسهها بیرون میآوردم و روی تخت میچیدم، با ذوقی کودکانه رو به کوروش کردم.
ـ ببین… این پیراهن چقدر قشنگه. حس میکنم انگار برای همون روز دوخته شده.
لطفا صبر کنید...
