پارت چهارصد و هفتاد و هفتم :

حالم را فهمید. دستش را دور تنم انداخت و مرا به خود فشرد.
- لطفا خودت رو اذیت نکن. قصد اذیت و آزارت رو نداشتم. فقط دلم نمی‌خواست قبل از ازدواج چیزی بینمون ناگفته بمونه. اگه حرفی از اون زن زدم، فقط واسه همین بود. من همیشه با تو صادق بودم، الانم همون‌جوری.
داشت خودش را عذاب می‌داد؛ درست همان چیزی که من هرگز نمی‌خواستم، مخصوصاً امشب… شبی که برایم بیش از اندازه ارزش داشت. تمام تلاشم را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!