پارت چهارصد و هفتاد و چهارم :

خوشحالی‌اش واقعی بود، بدون ذره‌ای چاپلوسی؛ روشن بود که از دل عاشقش برمی‌خاست. همان چیزی که سال‌ها آرزویش را داشتم و در رویا پرورانده بودم.
ـ دلم که اصلاً نمیاد… من می‌خوام هر لحظه‌ی روزم رو کنار تو بگذرونم. بریم.
فیلم هرچه بود، در خاطرم نماند. سالن تاریک و پرده‌ی روشن در چشمم محو می‌شد، وقتی نگاه او را در کنارم داشتم. دستش در دستم بود و همان تماس ساده برای من از هزار نمایش باش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!