پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و چهارم :
خوشحالیاش واقعی بود، بدون ذرهای چاپلوسی؛ روشن بود که از دل عاشقش برمیخاست. همان چیزی که سالها آرزویش را داشتم و در رویا پرورانده بودم.
ـ دلم که اصلاً نمیاد… من میخوام هر لحظهی روزم رو کنار تو بگذرونم. بریم.
فیلم هرچه بود، در خاطرم نماند. سالن تاریک و پردهی روشن در چشمم محو میشد، وقتی نگاه او را در کنارم داشتم. دستش در دستم بود و همان تماس ساده برای من از هزار نمایش باش
لطفا صبر کنید...
