پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و سوم :
وقتی برگشت، لبخندی زد و دستم را گرفت.
ـ بیا… حالا نوبت توئه.
از میان ردیف کتوشلوارها گذشتم. هرکدام را که امتحان میکردم، چشمهای حنا روی من بود؛ نگاهی که از هر آینهای راستتر حقیقت را میگفت. وقتی کت مشکی آخر را پوشیدم، برق نگاهش فاش کرد که انتخاب درست همین است.
با شیطنت گفت:
ـ این یکی… دقیقاً همونیه که باید باشه.
خندیدم.
ـ مطمئنی خانومم؟
با خندهی ریز جوا
لطفا صبر کنید...
