پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و دوم :
لحنم پر از عشق شد.
ـ بله… زیباترین لباسی که شایستهی خانم من باشد.
به محض شنیدن "خانم من"، گونههای حنا گلگون شد و نگاهش به زمین دوخته شد؛ و من در دل لرزشی شیرین حس کردم.
لباسها یکییکی بر تنش نشستند. هر بار که از اتاق بیرون میآمد، قلبم تپشی تازه پیدا میکرد. اما وقتی آخرین لباس را پوشید، انگار زمان ایستاد. جامهای ساده بود با توری لطیف که روی شانههایش میل
لطفا صبر کنید...
