پارت چهارصد و هفتاد و سوم :

وقتی برگشت، لبخندی زد و دستم را گرفت.
ـ بیا… حالا نوبت توئه.
از میان ردیف کت‌وشلوارها گذشتم. هرکدام را که امتحان می‌کردم، چشم‌های حنا روی من بود؛ نگاهی که از هر آینه‌ای راست‌تر حقیقت را می‌گفت. وقتی کت مشکی آخر را پوشیدم، برق نگاهش فاش کرد که انتخاب درست همین است.
با شیطنت گفت:
ـ این یکی… دقیقاً همونیه که باید باشه.
خندیدم.
ـ مطمئنی خانومم؟
با خنده‌ی ریز جوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!