پارت چهارصد و هفتاد و یک :

با صدای لرزان زمزمه کردم:
- حنا… تو تنها دلخوشی منی. اگه نبودی… معلوم نبود من الان کجام.
دستی به صورتم کشیدم، اشک‌ها را پاک کردم، اما هنوز داغ بودند. به آینه نگاه کردم؛ چشم‌هایم سرخ و خسته بودند، انگار یک عمر گریه کرده باشم.
نفس عمیقی کشیدم، استارت زدم. موتور روشن شد و لرزش ماشین در سکوت محوطه‌ی زندان پیچید. انگار به خودم گفتم:
- به خاطر حنا… به خاطر عشقم… باید قوی بمونم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!