پارت چهارصد و هفتاد :

چشمان پر از اشک شاپور را دیدم؛ نگاهش خیس و شکسته بود. با صدایی گرفته گفت:
- تو باید ازم متنفر باشی… ولی به جای نفرت، اومدی برای عشق. خدا شاهده از لحظه‌ای که اینجا افتادم، یک شب بی‌گریه نخوابیدم. شرمندگی من از تو… از نگاهت… از اسم پدرت… تمومی نداره.
اشک‌هایم روی گونه‌هایم دویدند، بی‌آنکه بخواهم. صدایم شکست:
- من فقط می‌خوام حنا رو به نام خودم بزنم. همونقدر که ازم گرفتید، حال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!