پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و یک :
با صدای لرزان زمزمه کردم:
- حنا… تو تنها دلخوشی منی. اگه نبودی… معلوم نبود من الان کجام.
دستی به صورتم کشیدم، اشکها را پاک کردم، اما هنوز داغ بودند. به آینه نگاه کردم؛ چشمهایم سرخ و خسته بودند، انگار یک عمر گریه کرده باشم.
نفس عمیقی کشیدم، استارت زدم. موتور روشن شد و لرزش ماشین در سکوت محوطهی زندان پیچید. انگار به خودم گفتم:
- به خاطر حنا… به خاطر عشقم… باید قوی بمونم.
لطفا صبر کنید...
