پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت و نهم :
هوای سرد و نمناک زندان مثل خنجری روی پوستم نشست. همراه با نگهبان از راهروی طولانی و تاریک گذشتم. قلبم سنگینتر از قدمهایم بود.
وقتی وارد سالن ملاقات شدم، نگاه اولم روی او قفل شد…
شاپور.
همان مردی که سالها قامتش مثل کوه بود، حالا خمیده و شکسته، با موهایی سپیدتر از سنش و صورتی که چینهای پشیمانی روی آن خانه کرده بود. لباس زندان بر تن داشت، اما بیشتر از لباس، نگاه شرمنده و در
لطفا صبر کنید...
