پارت چهارصد و شصت و نهم :

هوای سرد و نمناک زندان مثل خنجری روی پوستم نشست. همراه با نگهبان از راهروی طولانی و تاریک گذشتم. قلبم سنگین‌تر از قدم‌هایم بود.
وقتی وارد سالن ملاقات شدم، نگاه اولم روی او قفل شد…
شاپور.
همان مردی که سال‌ها قامتش مثل کوه بود، حالا خمیده و شکسته، با موهایی سپیدتر از سنش و صورتی که چین‌های پشیمانی روی آن خانه کرده بود. لباس زندان بر تن داشت، اما بیشتر از لباس، نگاه شرمنده و در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!