پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد :
چشمان پر از اشک شاپور را دیدم؛ نگاهش خیس و شکسته بود. با صدایی گرفته گفت:
- تو باید ازم متنفر باشی… ولی به جای نفرت، اومدی برای عشق. خدا شاهده از لحظهای که اینجا افتادم، یک شب بیگریه نخوابیدم. شرمندگی من از تو… از نگاهت… از اسم پدرت… تمومی نداره.
اشکهایم روی گونههایم دویدند، بیآنکه بخواهم. صدایم شکست:
- من فقط میخوام حنا رو به نام خودم بزنم. همونقدر که ازم گرفتید، حال
لطفا صبر کنید...
