پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت و هفتم :
گونههایش از اشک و لبخند باهم خیس و روشن بود. در اوج لذت چند بار زمزمه کرد:
- خانومم… خانومم…
بعد با شیطنت کودکانهای ادامه داد:
- مثلاً یکی بگه ایشون، تو بگی خانومم… چه قشنگه مگه نه؟
لبخندی عمیق روی لبهایم نشست. با نگاهی پر از عشق جواب دادم:
- آره… خیلی قشنگه. مایهی افتخار منه که همسر تو باشم، که تو خانوم من باشی.
دلم پر کشید. نمیتوانستم رویاهایم را نگه دارم. آ
لطفا صبر کنید...
