پارت چهارصد و شصت و هفتم :

گونه‌هایش از اشک و لبخند باهم خیس و روشن بود. در اوج لذت چند بار زمزمه کرد:
- خانومم… خانومم…
بعد با شیطنت کودکانه‌ای ادامه داد:
- مثلاً یکی بگه ایشون، تو بگی خانومم… چه قشنگه مگه نه؟
لبخندی عمیق روی لب‌هایم نشست. با نگاهی پر از عشق جواب دادم:
- آره… خیلی قشنگه. مایه‌ی افتخار منه که همسر تو باشم، که تو خانوم من باشی.
دلم پر کشید. نمی‌توانستم رویاهایم را نگه دارم. آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!