پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت و ششم :
بیاختیار روی صندلی نشستم و خیره به تماشایش شدم. لبخند خودش روی لب من هم نشست.
وقتی آمد و روبهرویم نشست، نگاهش نرم شد و پرسید:
- آماده شدی؟ جایی میخوای بری؟ میخوای حضوری بری با مهشید حرف بزنی؟
ابروهایم در هم رفت. برای لحظهای تعجب کردم که چرا او، مهشید را به اسم کوچک خطاب کرد. همانجا فهمیدم… درست است که در ظاهر آرام است، اما درونش غوغایی برپاست. خدا میدانست چه میکشد
لطفا صبر کنید...
