پارت چهارصد و شصت و ششم :

بی‌اختیار روی صندلی نشستم و خیره به تماشایش شدم. لبخند خودش روی لب من هم نشست.
وقتی آمد و روبه‌رویم نشست، نگاهش نرم شد و پرسید:
- آماده شدی؟ جایی می‌خوای بری؟ می‌خوای حضوری بری با مهشید حرف بزنی؟
ابروهایم در هم رفت. برای لحظه‌ای تعجب کردم که چرا او، مهشید را به اسم کوچک خطاب کرد. همان‌جا فهمیدم… درست است که در ظاهر آرام است، اما درونش غوغایی برپاست. خدا می‌دانست چه می‌کشد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!