پارت چهارصد و شصت و پنجم :

آری… حقیقت تلخ است. تلخ‌تر از زهر. اما تلخی حقیقت مرا از یادآوری شأن و ادبم باز نمی‌دارد. نمی‌گذارم این زخم شخصیت مرا از پا بیندازد.
شاپور هر که باشد، هرچه کرده باشد، هنوز پدر حناست. و من وظیفه دارم احترام را نگه دارم.
برگه‌های ازدواج؟ نه… آن‌ها را من باید به دستش بدهم، نه مهشید. این حق اوست که مستقیم از من بشنود.
آب را بستم، حوله را دورم پیچیدم و به تصویر خودم در آینه خیره شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!