پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت و چهارم :
چشمهایم را باز کردم و باز همان لبخند نشست روی لبم. هنوز هم باورم نمیشود که برگشته. برگشته… و جداییمان آنقدرها طولانی نشد. اما خدا میداند توی همان روزهای کوتاه چه جهنمی گذراندم. شبهایی که بیحنا خوابم نمیبرد، روزهایی که نبودش مثل خوره به جان روحم میافتاد. هر چیزی رنگ باخته بود، هر ثانیه مثل یک عمر کش میآمد.
اما حالا؟ حالا فقط یک چیز میخواهم؛ خوشبختی. خوشبختی در کنار ح
لطفا صبر کنید...
