پارت چهارصد و شصت و سوم :

برای اینکه بحث را عوض کنم، دستش را گرفتم و سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. آرام گفتم:
- مرسی کوروش… مرسی که صبور بودی، که تحملم کردی… که باعث شدی دوباره خودمو پیدا کنم.
او چیزی نگفت. فقط پیشانی‌اش را به موهایم چسباند و بازوانش را محکم‌تر دورم حلقه کرد. آن لحظه برای من، زیباترین نقطه‌ی زندگی بود؛ نقطه‌ای که می‌دانستم بعد از تمام طوفان‌ها، بالاخره به ساحل امنم رسیدم؛ آغوش کوروش.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!