پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت و سوم :
برای اینکه بحث را عوض کنم، دستش را گرفتم و سرم را روی شانهاش گذاشتم. آرام گفتم:
- مرسی کوروش… مرسی که صبور بودی، که تحملم کردی… که باعث شدی دوباره خودمو پیدا کنم.
او چیزی نگفت. فقط پیشانیاش را به موهایم چسباند و بازوانش را محکمتر دورم حلقه کرد. آن لحظه برای من، زیباترین نقطهی زندگی بود؛ نقطهای که میدانستم بعد از تمام طوفانها، بالاخره به ساحل امنم رسیدم؛ آغوش کوروش.
لطفا صبر کنید...
