پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و پنجاه و هفتم :
لبهایم را روی هم فشردم و خودسرانه برایشان داروی خاموشی و سکون تجویز کردم.
تنها صدایی که در سالن صد و بیست متری به گوش میآمد، صدای نفسهایمان بود. یکی عصبی و دیگری؟! نمیدانستم! احوال نفسهای دیگری را نمیدانستم و تمایلی هم به دانستن آن نداشتم. ولی احوال خودم ترکیبی از حرص و خشم و غضب و عصبانیت بود.
لحظات به همین منوال گذشت و سکوت ممتد را، تنها سری که از پشت به آرامی خم شد و لب
لطفا صبر کنید...