پارت چهارصد و پنجاه و هفتم :

لب‌هایم را روی هم فشردم و خودسرانه برایشان داروی خاموشی و سکون تجویز کردم.
تنها صدایی که در سالن صد و بیست متری به گوش می‌آمد، صدای نفس‌هایمان بود. یکی عصبی و دیگری؟! نمی‌دانستم! احوال نفس‌های دیگری را نمی‌دانستم و تمایلی هم به دانستن آن نداشتم. ولی احوال خودم ترکیبی از حرص و خشم و غضب و عصبانیت بود.
لحظات به همین منوال گذشت و سکوت ممتد را، تنها سری که از پشت به آرامی خم شد و لب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!