اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و هفتم :
فضای سنگین و دلگیر قبرستان با صدای سوزناک مردی که قرآن میخواند از همیشه غم انگیزتر بود و خورشید از پشت ابرهای بارانزای پاییزی پرقدرت و پرشور قد علم کرده بود. جمعیت سیاه پوش و گریانی که بر مزار دخترک جمع شده بودند واقعیت تلخ حادثهای را فریاد میزدند که عاقبت زیر خروارها خاک آرمیده بود. ناهید کنار باران و نسرین نشسته بود و به نقطه ای دور خیره مانده بود. گاهی فریاد میزد اما دیگر صدا نداشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
تمنا
0سلام خانم چراغیان.خسته نباشید بابت هردو رمانتون .ببخشید اگه کامنت نذاشتم.دلیل براین نبود که رمان به دلمون خوش ننشست.اتفاقا برعکس خیلی هم قلم خوبی دارید..اما هربار با خوندن رمان ها تون دلم پراز غم میشه .یه جاهایی هم عاشقانه های دلنشینی دارن..بخصوص رازگل بهارنارنج..💚👏🙏
۵ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
سلام دوست خوبم ممنون که نظرت رو گفتی. ما تو جغرافیایی زندگی میکنیم که غم از هر کوچه و خیابونش چکه می کنه و منی که یه اجتماعی نویس هستم چاره ای ندارم جز اینکه واقعیت جامعه و اثرات سوء موقعیت ها روی مردمش رو به شکل قصه نشون بدم تا ماجرا رو از زاویه دید های مختلف و متفاوت ببینیم آرزومه که داستانی بنویس
۵ ماه پیشستاره
1فقط میتونم بگم مرده شوره هم چین بابایی راببره کلا😡😡😡😡
۸ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای وای 😂😂
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

S.h
0وای خیلی غم انگیزه کاش دروغ بود نمیمرد 😭