اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و ششم :
نگاه توخالیِ ایرج از چهره ی بهت زده ی سامان رد شد و روی صورت زخمی ناهید ثابت ماند. اما انگار چیزی نمیدید. باز چشمان بی فروغ و بی حالتش را توی صورت باران چرخی داد و بی آنکه حرفی بزند با قدمهایی سست و کرخت از کنار او رد شد. صدای لخلخ دمپایی هایی که بامداد همان روز هولکی به پا کرده بود مثل سوهان توی مغز باران خط میکشید و دختر بینوا را دیوانه میکرد. روپوش سفید پدر را از پشت سر کشید و این بار با ص
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بخشِ زندگی بهار برگرفته از یه زندگی واقعی بود . متاسفانه کم نیستن خانواده هایی که با همین تفکرات غلط زندگی بچهها شون رو نابود میکنن. بهار یکی از همکلاسیهای دخترم بود 😢
۲ ماه پیششادان
0فقط میتونم بگم لعنت به ایرج و لعنت به ایرج ..
۲ ماه پیششیدا
0واااای چقد غم انگیز 😪دستمریزاد خانم نویسنده قامت زیبا و مانا عزیزم فقط ی سوال ناهید میدونه ک دکتر ایرج با فریبا رابطه داررره؟
۴ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
بله عزیزم میدونه اما مثل هزاران زنی که برای حفظ حرمتهای زندگیش سکوت میکنه ترجیح داده تا جایی که میشه نادیده بگیره
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0آخ بهار این چه کاری بود ..😭😭 خیلی پارت غم انگیزی بود ..