اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و ششم :
نگاه توخالیِ ایرج از چهره ی بهت زده ی سامان رد شد و روی صورت زخمی ناهید ثابت ماند. اما انگار چیزی نمیدید. باز چشمان بی فروغ و بی حالتش را توی صورت باران چرخی داد و بی آنکه حرفی بزند با قدمهایی سست و کرخت از کنار او رد شد. صدای لخلخ دمپایی هایی که بامداد همان روز هولکی به پا کرده بود مثل سوهان توی مغز باران خط میکشید و دختر بینوا را دیوانه میکرد. روپوش سفید پدر را از پشت سر کشید و این بار با ص
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

شیدا
0واااای چقد غم انگیز 😪دستمریزاد خانم نویسنده قامت زیبا و مانا عزیزم فقط ی سوال ناهید میدونه ک دکتر ایرج با فریبا رابطه داررره؟