افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت بیست و دوم :
موتور را با کمترین صدا در گوشهی حیاط نزدیک به گلدانهای مادرش گذاشت و به سمت تختی که نزدیک به درب ورودی خانه گذاشته شده بود رفت و روی آن نشست، نفس حبس شدهاش را آزاد نمود. هنوز یک دقیقه از نشستنش نگذشته بود که با صدای خواهرش باران نفس آسودهای کشید و گفت:
«تو اینجا چکار میکنی؟ شوهرت کجاست؟»
باران در حالی که با سینی چای کنار برادرش مینشست گفت:
«حال پدرشوهرم خوب نبود، بر
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر که اونجور که میخواستم بوده
۵ ماه پیشپریسا
1شخصیت عرفان خوبه ولی از اونجایی که پنهان کاری می کنه کارای مادرشو درست نیست
۶ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
همینو بگو
۶ ماه پیشافسون
1سلام عزیزم خوبی شخصیت ها پردازش شدن و یکی یکی وارد بازی شدن خیلی دلنشین برام سرگرمی بیشتر برای کشف و دل دل زدن برای فهمیدن رازهای بعدی ممنونم
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم ممنون بابت نظرت
۷ ماه پیشسلما
1عالی بود تا حال رمان ممنون گلم
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم
۸ ماه پیشزیبا
1خب بنظرم عرفان باید بین این دوراهی پناه و پدر و مادرش سریعتر یکی رو انتخاب کنه و گرنه به احتمال خیلی زیاد پناه ضربه بدی میخوره .
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
میریم جلو ببینیم چکار میکنه
۸ ماه پیشراحله
1همه باحال و عالی
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی که
۹ ماه پیشهانیه
1لامصب رمان نیس که کراش گاهِ😁👍🏻
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂 این جمله خیلی جدید بود
۹ ماه پیشهانیه
2ای جان👍🏻😍 منم یه بادیگارد مثل آصف میخوام کسی سراغ نداره
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
اگه پیدا کردی به من معرفی کن 😁😊
۹ ماه پیشراز
1کراش جدید برای پناه وارد میشود
۹ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😁👌
۹ ماه پیشفاطمه
2بسیار عالی🌷🌷
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی
۱۰ ماه پیشسوگند
4داره هیجان انگیز میشه ممنون بانو جان با این قلم محشرت
۱۰ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0جالب شددددد واقعا زهرا جون حس داستان رو کامل منتقل میکنی💖