پارت بیست و سوم :

پرهام باشه‌ای گفت و بعد از رفتن عرفان و پناه، تلفن همراه‌اش را در آورد و شماره‌ی آصف را گرفت که به سرعت صدایش در گوشش پیچید:
«جانم پرهام؟»
پرهام در حالی که آرام به سمت خانه گام برمی‌داشت از آصف خواست که در اسرع وقت به دیدنش بیاید. پسرک همان‌طور که به سمت موتورش می‌رفت گفت:
«الان بیام خوبه؟»
پرهام درب ورودی خانه را باز نمود و بعد از وارد شدن آره‌ای گفت و خداحافظی سرسرکی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    2

    وااهرپارتو که میخونم یه دایره به این تصاویر اضافه میشه میترسم آخر رمان یه آلبوم ضخیم ایجاد کنی نشه ورقش زد فاطمه جون 🤣🤣🤣🤣

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فاطمه چیه دختر؟ زهرامم نه دیگه تموم شد

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    3

    عجب دهن لق ن این امید وپرهام😁😁😁

    ۹ ماه پیش
  • آمنه

    1

    بانو کجایید که دلم بد جور قیلی ویلی میره برای این رمان رمان عالی

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی آمنه جان ❤️ امیدوارم تا آخرش همراهم باشی

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگند

    3

    عالی عالی مرسی ممنون خدا قوت نویسنده عزیز

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزم مرسی ❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • اهو

    2

    سلام عزیزم خسته نباشی گلم...خوش اومد از رمان خوبت ممنونم ازت ...همچنین منظره ادامه اش هستم ..که ببینیم این قاتل چشم سبز کیه؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خداروشکر که خوشت اومده! با هم میریم جلو ببینیم این قاتل کیه!

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!