زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و نوزده :
شبنم چشم از مسیر رفتنش گرفت و دست زیر چانه نشاند.
- خیلی مشکوک میزد، مگه نه؟
چیزی نگفت و شانهای به علامت ندانستن بالا انداخت. در حال خوردن میوه، محمد فرزند ارشد خانعمو، با شوخیهای طنزش جمع را گرم نگه میداشت. همیشه در ذهنش دکترها را سنگین و کمحرف فرض میکرد؛ اما در این مدت خلافش به او ثابت شده بود. محمد، با اشاره به مجسمههای قدیمی دور و بر خانه و دکوریهای پر نقش سفال
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سعادت
0خدا قوت قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا و دلنشین 🥰🥰