زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و هفده :
دخترک از سر بدندرد و یا شاید خوابی که دیده بود همچنان میگریست. کنارش روی لبهی تخت نشست. دو قرص از ورق جدا کرد و با لیوان آب به طرفش متمایل شد.
- بلند شو این رو بخور، تبت رو پایین میاره. چی خوردی صدات گرفته؟
ماهبانو چیزی نگفت. جان مخالفت نداشت. با کمکش نیمخیز شد و گفتهاش را عملی کرد. دل حسام، یک آن برایش سوخت. در این وضعیت مثل دختربچهها معصوم و دوستداشتنی میشد. دا
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا z
0خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘❤️