پارت صد و شانزده :

زندگی با این مرد و گذشته‌ی مبهمش او را دچار واهمه و تردید می‌کرد. باز هم یاد امیرعلی در ذهنش پررنگ شد. دوست داشت از ته دل صدایش بزند تا بیاید و مثل کوه پشتش باشد.
برای بار هزارم به خودش نهیب زد.
فکر کند امیرعلی وجود ندارد؛ خودش باید مقابل این دژ محکم مشکلات بایستد. با خیالی آشفته و مشغول نفهمید که خواب او را کی در آغوش گرفت و به عالم بی‌خبری فرو رفت.
***
در یک دشت وسیع و بی‌آب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ‌‌‌‌.

    1

    پارت هدیه نمیزازید

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    2

    باز خوبه حسام نفهمیدداره اسم امیر علی را میاره اگر نه ی آشوبی به پا میکرد.خسته نباشی لیلا جان عالی بود عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    ای خدا برای هیچ کسی زندگی اجباری نیاره هر چند که ماه بانو خودش خودش و بدبخت کرد خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا 🙏💯💕😘

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    1

    ماه بانو چکار کردی باخودت

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️