زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و شانزده :
زندگی با این مرد و گذشتهی مبهمش او را دچار واهمه و تردید میکرد. باز هم یاد امیرعلی در ذهنش پررنگ شد. دوست داشت از ته دل صدایش بزند تا بیاید و مثل کوه پشتش باشد.
برای بار هزارم به خودش نهیب زد.
فکر کند امیرعلی وجود ندارد؛ خودش باید مقابل این دژ محکم مشکلات بایستد. با خیالی آشفته و مشغول نفهمید که خواب او را کی در آغوش گرفت و به عالم بیخبری فرو رفت.
***
در یک دشت وسیع و بیآب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
2باز خوبه حسام نفهمیدداره اسم امیر علی را میاره اگر نه ی آشوبی به پا میکرد.خسته نباشی لیلا جان عالی بود عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻🌹❤
۹ ماه پیشزهرا z
1ای خدا برای هیچ کسی زندگی اجباری نیاره هر چند که ماه بانو خودش خودش و بدبخت کرد خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا 🙏💯💕😘
۹ ماه پیشسعادت
1ماه بانو چکار کردی باخودت
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

.
1پارت هدیه نمیزازید