پارت نود و هفتم :


مرد بیچاره ترسیده بود و می‌خواست فرار کند. اردشیر تیز فهمید و دستش را با مهربانی گرفت.

- محبس کدومه آقا داوود؟ اومدم دو کلام اختلاط کنیم.

داوود باور نکرد ولی از تقلای زیاد افتاد. اهالی ده همچنان متلک نثار مرد مجنون می‌کردند و می‌خندیدند. اردشیر اخم کرده، نگاه سنگینی به آن‌ها انداخت و همگی ناگهان ساکت شدند. داوود بوی گندی می‌داد. پوستی بود که روی استخوان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Marzi

    0

    احسنت بر قلمت زیباتون آرزو جان

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️