پارت دویست و نهم :

دوشادوش نگهبان سوی اتاق ملاقات رفت. حتم داشت میعاد به سراغش آمده. در کم عرض فلزی گشوده شد. با بسته شدن پشت سرش و دیدن فرد رو به رویش پاهایش همان ابتدای اتاق خشک شدند.
پلک هایش ناراضی روی هم افتادند.
وصال غمگین و گله مند به اویی که لاغر و نزار بود چشم دوخته بود. صورت همیشه اصلاح شده اش پوشیده از ریش بود و بلندای موی سر و صورتش شبیه صاحب عزای چند ماهه از داغ عزیز بود.
صدا از گلوی راØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    پروا چه خوش اشتهاست خدا قوت عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا. ممنون عزیزم💋

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    0

    خدا کنه میعاد بتونه بی گناهی رادمهرو اثبات کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🥺🥺🥺

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️