حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت دویست و نهم :
دوشادوش نگهبان سوی اتاق ملاقات رفت. حتم داشت میعاد به سراغش آمده. در کم عرض فلزی گشوده شد. با بسته شدن پشت سرش و دیدن فرد رو به رویش پاهایش همان ابتدای اتاق خشک شدند.
پلک هایش ناراضی روی هم افتادند.
وصال غمگین و گله مند به اویی که لاغر و نزار بود چشم دوخته بود. صورت همیشه اصلاح شده اش پوشیده از ریش بود و بلندای موی سر و صورتش شبیه صاحب عزای چند ماهه از داغ عزیز بود.
صدا از گلوی راØ

لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0پروا چه خوش اشتهاست خدا قوت عالی بود